#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_201

منتظر بودند تا کارل بهوش بیاد.اگه برای ملکشون اتفاقی می افتاد چه بر سرشان می آمد؟؟؟ملکه منبع
قدرت همه بود و حال معلوم نبود که کجاست!!!
بعد از مدتی سخت و طولانی،کارل بهوش آمد و تنها جمله ای که گفت امید همه را به یکباره نابود کرد:
-جادوگر دست به کار شده و برای برد در جنگ ملکه رو دزدید!!
همهمه ها بلند شد. همه بخوبی می‌دانستند که دست به کار شدن جادوگر یعنی چه!!
واما.........ملکه.........
آیا حالش خوب بود؟همه میدانستند اگر کسی نزد درخت اسرار برود،نباید از درخت جدا شود و تیارانا
هم از این قاعده مستثنا نبود. روح او از تنش خارج شده بود تا به گذشته ها برود. گذشته هایی که
چندان هم در زندگی اش بی تاثیر نبود.نفس هایش سنگین،و هر چند دقیقه یکبار،نبض ضعیفی در
گردنش حس میشد.
و اما راز هایی که در گذشته مدفون شده بودند کم کم حال آشکار شدن بودند.........

تیارانا:
همه جا تاریک بود،تا چشم کار می کرد همه جارو سیاهی در بر گرفته بود. نمی دونم چرا برای یک لحظه
تو بدنم لرز نشست،با دستام خودمو بغل کردم و برای بار چندم،سعی کردم که نوری تو تاریکی پیدا کنم.
بی نتیجه بود،من توی تاریکی گیر افتاده بودم.
ناامید سرم رو انداختم پایین که صدای جیغی توجه منو به خودش جلب کرد. سرم رو به اطراف
چرخاندم و تونستم ک دختر رو ببینم. ولی چرا داشت فرار می کرد؟؟به دنبالش که رفتم،همه جا به

romangram.com | @romangram_com