#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_200

منتظر ملکه بود.
بالاخره صبرش به سر آمد و چند قدم به سمت حفره رفت که دیو ها با دختری که روی دوششان
انداخته بودند از حفره بیرون آمدند و وقتی به مرد جوان رسیدند،تعظیم کردند و ملکه رو روی زمین
گذاشتند.
-بفرمایید جناب آلاریس. اینم دختری که از ما خواسته بودید.
آلاریس نزدیکتر رفت و در کنار ملکه زانو زد. در دلش به زیبایی ملکه اعتراف کرد. مدتها ست که برای به
دست آوردنش تلاش کرده بود و حال.....تیارانا در مقابلش بود. آروم دستش رو به سمت گونه اش برد و
با پشت دستش گونه ی تیارانا رو نوازش کرد. لحظه ای از سردی گونه اش بدنش لرزید. دستش را کنار
کشید و ملکه را در آغوش گرفت و درحالی که به سمت کالسکه می رفت زمزمه کرد:
-بالاخره مال من شدی!!!!
کارل بیهوش روی زمین افتاده بود و از کنار سرش خون میومد.درخت اسرار که بخاطر جان دوباره ای
ملکه به او بخشیده بود به شاخه هایش دستور داد تا کارل را به سرزمین ساینتلند ببرند. یکی از شاخه
ها به کمر کارل پیچید و بعد از پیچ و تابی که خورد از زمین بیرون آمد و طولی نکشید که در باغ
قصر،جلوی مکه آتریسیا کارل را روی زمین گذاشت. و با سرعت داخل زمین فرورفت.
ملکه بهت زده از وضعیت کارل سرباز هارو خبر کرد تا کارل رو به داخل قصر ببرند. کسی چه میدانست
که چه اتفاقی افتاده؟؟؟وقتی از قصر خارج شدند هردو همراه هم بودند. اما حال...........یکی زخمی و
بیهوش برگشته بود آن دیگری معلوم نبود چه به سرش آمده.
همه ی اهالی قصر که بریل تاجگذاری از سرزمین های مختلف بدان جا آمده بودند نگران و وحشتزده

romangram.com | @romangram_com