#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_199

با عجز و درموندگی به صورت بی روح تیارانا نگاه کردم و نالیدم:
-خوب میشه؟؟
-البته. فقط صبر داشته باش.
بعد از اینکه زخم تیارانا ترمیم پیدا رد و جلوی خون ریزی گرفته شد،به تنه ی درخت تکیه دادم و
منتظر موندم تا بهوش بیاد.درخت هم نور خودش رو از دست داد و من و تیارانا که سرش رو پاهام بود
توی تاریکی موندیم.
ولی حرفم درست نبود و بعد از چند لحظه،چند نفر از حفره پایین پریدند. تشخیص اینکه اونها چند نفر
از دارچفینلند هستند زیاد سخت نبود. اونها جثه ی بزرگتری نسبت به اهالی دیگر سرزمین ها داشتند.
آروم سر تیارانا رو روی زمین گذاشتم و شمشیرم رو از غلافش بیرون کشیدم و به سمتشون حمله ور
شدم. با دسته ی شمشیرم به گردن اولی زدم و بعد با لگد به شکمش زدم که همین باعث شد روی زمین
بیفته.
شمشیرم رو بابا آوردم تا به دومی ضربه بزنم که با شمشیرش زخم عمیقی رو بازوی راستم ایجاد کرد و
شمشیر از دستم افتاد. تا خواستم از خنجرم استفاده کنم ضربه ای به سرم خورد و روی زمین
افتادم.لحظه ی آخر دیدم که اونها تیارانا رو با خودشون بردند و من تو تاریکی فرو رفتم.

دانای کل:
به دستور شخصی که دارچفینلد و شاینتلند رو باهم متحد کرده بود ملکه رو دزدیدند. ولی حال ملکه
خوب نبود،اصلا خوب نبود. پسر جوان،در کنار کالسکه ای که از قبل برای نقشه اش آماده کرده بود

romangram.com | @romangram_com