#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_198

ببینم. منتظر به من نگاه میکرد. گفتم:
-قبول!!
-همین انتظار از ملکه ی تاراگاسیلوس می رفت!!کف دستت رو بزار رو تنه ی من.
دست راستم رو بالا آوردم و روی تنه ی درخت اسرار گذاشتم. بعد از چند ثانیه احساس کردم نیرویی
تو بدنم در حال جوش و خروشه. نیروی بدنم تحلیل رفت و شروع به سرفه کردم. مزه ی شور خون رو
تو دهنم احساس می کردم. از کنار لبم خون راه خودش رو به چونه ام پیدا پیدا کرده بود. چشمام
سیاهی رفت و مل بدنم بی حس شد و دستم از تنه ی درخت جدا شد و به سمت زمین سقوط کردم که
لحظه ی آخر دو بازوی محکم منو اسیر خودش کرد و صدای کارل با نگرانی به گوش رسید:
-ملکه!!

کارل:
تیارانا رو تکون دادم ولی هیچ واکنشی نشون نداد. بیهوش بیهوش بود.از کنار لبش خون میومد و
بدنش سرد بود. با احساس مایع گرمی روی دستم به دستم نگاه کردم که غرق خون بود!!نگاهم به لباس
تیارانا افتاد که از شکاف روی قلبش خون میومد.شاخه ای ز درخت اسرار به سمت تیارانا اومد که با
پرخاش گفتم:
-اگه بهش نزدیک بشی،تضمین نمیکنم آتیشت نزنم!!
بی توجه به حرفم شاخه رو روی زخم تیارانا قرار داد و با آرامش گفت:
-آروم فرزندم.اون خوبه،فقط به دنیای اسرار سفر کرده. میخوام زخمش رو ترمیم کنم!!

romangram.com | @romangram_com