#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_197

-خوش آمدی فرزندم. کاری با من داشتی؟
-بله،میخوام بدونم چرا اخلاق شاه کارل تغییر می کنه و اخلاق من چرا در نوسانه و مدام تغییر میکنه.
چه کسی دیو ها و شیطان ها رو باهم متحد کرده و برای چی میخواد تاراگاسیلوس رو متعلق به
خودش کنه. برای همه ی این سوالاتم جواب میخوام.
لحظه ای فکر کرد و گفت:
-پاسخ تمام این سئوال هارو میدونم.ولی باید در ازای این پاسخ ها چیز با ارزشی به من بدی.
مشتاق تر چند قدم به سمتش برداشتم و پرسیدم:
-چی؟؟؟
-خون!!مقداری از خونت رو بده به من!!گیج شده بودم یعنی چی!!خون من رو میخواد؟؟!!در حالی که
صورتم از حرفش مچاله شده بود گفتم:
-خون من رو برای چی میخوای؟
-تو ملکه ای و من یک درخت پیر کهنسال!!!مقداری از خون تو میتونه من رو جوان تر کنه.
کارل کنارم ایستاد و با پرخاش گفت:
-هرگز این کاررو نمی کنیم.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم که در سمت راستم ایستاده بود. با لحن آرومی گفتم:
-من ملکه ی این سرزمینم. بخاطر مردمم مجبورم. مطمئن باش با چند قطره خون اتفاقی برای من
نمیفته!!!
مردم که تموم شد به درخت نزدیک شدم و روبه روش ایستادم. سرم رو لند کردم تا بتونم صورتش رو

romangram.com | @romangram_com