#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_196

-در برابر تک تک شماها مسئولم.
فردا باید به دنبال درخت اسرار میرفتم.

************

از اسب پایین اومدم و کلاه شنلم رو از روی سرم برداشتم.کارل کنارم ایستاد و نگاهی به اطراف کرد و
گفت:
-همه ی این درختها و بوته ها از ریشه ی درخت اسرار بوجود اومدند. خود درخت باید یکجایی همین
اطراف باشه.
-پس بیا بریم سمت اون بوته های رز. احساس عجیبی نسبت بهشون دارم.
سرش رو تکون داد و شونه به شونه ی من اومد. دستم رو جلو بردم و غنچه ی کوچکی از گل رو لمس
کردم که زیر پامون خالی شد و افتادیم داخل زمین!!همه جا تاریک بود و به سختی میشد جایی رو دید:
-کارل؟
-اینجام.
سرمو تکون دادم و آروم زمزمه کردم:<پس این درخت اسرار کو!؟>به محض تموم شدن حرفم،نور هایی
به شکل ریشه ی درخت از اطرافمون روشن شدند. نورها به قدری دید بودن که مجبور شدم چشمامو
ببندم. بعد از چند ثانیه که چشمامو باز کردم،درخت تنومندی رو جلوم دیدم که درست مثل یک انسان
پیر و شکسته صورتی از جنس چوب داشت. با صدای بلندی گفت:

romangram.com | @romangram_com