#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_195

قسم میخورم...........هیچوقت دچار تکبر.....حرص و طمع......ظلم و ستم نشوم. من........ملکه
تیارانا......ملکه ی حقیقی یگانه تاراگاسیلوس هستم. به امید یگانگی دوباره تاراگاسیلوس.
با پایان متنی که چند روز تمرین کرده بودم،نماینده های هر سرزمین به سمت تاج رفتند. نماینده ها ام
از شاه ها و ملکه ها هر سرزمین بود که در میان اونها،کارل نماینده ی شاینتلند بود. تاج رو که به سمتم
آوردند،کارل تاج رو برداشت و به سمت موهام آورد. سرمو خم کردم،بعد از اینکه کارل تاج رو روی
موهایم گذاشت عقب تر رفت و پیش بقیه ایستاد.
جمع حاضر در سالن از این اتفاق شوکه شده بودن برای همین با صدای بلند گفتم:
-مردم من،امروز ب تاجگذاری من،توسط شاهزاده کارل،خواستم به همه ثابت کنم،پادشاه شاینتلند
جناب کارل هستند.شاه سلفوس برکنار و شاه کارل به جای ایشون،سلطنت شاینتلند رو بر عهده
میگیرند.این،اولین دستور من به عنوان ملکه بود.
با پایان حرفم همه یکصدا گفتند:
-زنده باد ملکه تیارانا...........زنده باد پادشاه کارل.......زنده باد یگانه تاراگاسیلوس.
دستم رو به معنی کوت بالا آوردم که مردم ساکت شدن و منتظر،به من نگاه کردند. هردو دستم رو کمی
بالاتر آوردم وگفتم:
-شاد باشید مردم من.
و بعد روی تخت سلطنتی خودم نشستم تخت رو لمس کردم. این تخت همراه با خودش،علاوه بر
مسئولیت،حرص و طمع هم میاره. ولی من نباید دچارش بشم،هرگز!!سرم رو بالا آوردم و آروم زمزمه
کردم:

romangram.com | @romangram_com