#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_194

-بسیار خب.
همراه کارل از قصر خارج شدیم،ولی وقتی به راه باغ رسیدم،از من جدا شد و رفت.دستامو تو هم قلاب
کردم و سرم رو بالا آوردم و محکم و استوار،درست مثل یک ملکه ی واقعی،روی فرش قرمزی که تا
سالن پهن شده بود راه رفتم.
این سالن هم اسمش سالنه،وگرنه فرقی با باغ نداره. ستون های بلند و سفیدی که بدون هیچ دیواری در
بینشون،سقفی شبیه به حصار اما از گلهارو نگه داشته بودند. و دور هرستون پیچکی از گلهای رز و لاله
پیچیده بود.
به جایگاهی که تخت سلطنتی،روش قرار داشت رسیدم. از پله ها بالا رفتم و چون پشت به مردم
بودم،آروم از سمت چپم،به سمتشون برگشتم که همین کار باعث شد نصفی از شنل بلندم،از سمت
راستم تاچند پله ی بالایی روی زمین پهن بشه و صحنه ی جالبی ایجاد کنه. با چشمم همه رو از نظر
گذروندم.
بادافزار ها،خاک افزار ها،آب افزار ها،آتش افزار ها،مردم گیریسلند،شاه ها،ملکه ها و شاهزاده های هر
سرزمین. من در مقابل همه باید قسم میخوردم. من در برابر زندگی تک نک این اشخاص مسئول بودم.
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم:
-من،تیارانا ودنلی،آخرین بازمانده از خاندان سلطنتی تاراگاسیلوس،امروز در میان تمام شما ساینتلندی
ها.......شاینتلند ی ها......آبرفیندی ها........آترلندی ها........بادرلندی ها.......گیریسلندی ها.....خاکسارانی
ها...قسم میخورم ملکه ای عادل،مهربان،دلسوز،شجاع و با خرد باشم.
قسم میخورم تا آخرین قطره ی خونم،از یکایک شما،در برابر خطرات محافظت کنم.

romangram.com | @romangram_com