#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_193
تلاش،تمرین،آموزش و امتحان ،من،تیارانا،ملکه ی تاراگاسیلوس میشم. آخرین تور لباسم رو که تنظیم
کردن،تو آینه ی قدی به خودم نگاه کردم.
لباس سفید و آبی ابریشمی که با تور های حریر تزئین شده بود.
-خوشگل شدی!!
نگاهم رو از آینه گرفتم و به پشت سرم نگاه کردم. کارل تو چهارچوب در ایستاده بود. لبخندی زدم و
بهش نزدیک شدم. اونم تکیه اش رو از در گرفت و به سمتم اومد. پرسید:
-از این مسئولیت سنگین که نمیترسی؟؟
-اگه راستش رو بخوای،آره میترسم. از این مسئولیت سنگین و بزرگ و جنگی که تو راهه میترسم. ولی
سعی میکنم خودم رو آروم و شجاع نشون بدم،تا مردمم نترسن و دلشون قرص و محکم باشه.
با این حرفم لبخندش عمیق تر شد و فاصله ی بینمون رو پر کرد و بهم رسید و گفت:
-میدونی...تو دوست خیلی خوبی هستی. ولی تا چند دقیقه ی دیگه تو ملکه میشی و من حتی عنوان
شاهزاده ی خودم رو هم ندارم. اون موقع خیلی چیزا فرق میکنه و....
اون منو دوست خودش میدونه؟احساس کردم یچیزی درون دلم صدا داد.ولی مگه غیر از این
نیس؟مگه اون هم دوست خوبی برای من نیس؟؟افکارم رو بهم زدم و گفتم:
-هیششش. نمیخواد ادامه بدی.چه الان چه فردا،یا چه چند روز دیگه هیچ فرقی بین دوستی قبل ما
ایجاد نمیشه. صبر داشته باش،من جایگاه شاه رو بهت بر میگردونم.
صدای خدمتکار،مانع ز ادامه ی حرفش شد:
-بانو...همه در سالن باغ،منتظر سما هستند.
romangram.com | @romangram_com