#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_192
بعد از چند دور بالاخره دستامو بهم نزدیک کردم و آتش رو به صورت یک گلوله ی کوچک توی دستم جا
دادم و محوش کردم.به اطرافم نگاه کردم و کارل رو دیدم که به درختی تکیه داده. بهش نزدیک شدم و
تا خواستم حرفی بزنم خنجری به سمتم گرفت......
***************
-کارل توروخدا تمومش کن.
-مطمئن باشم که خوب یاد گرفتی؟؟؟
-آره...آره مطمئن باش. بابا الان شب شده ببین.
سرش رو بلندت کرد و به آسمون نگاه کرد و بعد نگاهی به من انداخت.با لخن تخسی گفت:
-باید یاد میگرفتی دیگه!!!
لبخندی رو لبام نقش بست و باهم به سمت داخل قصر رفتیم.
**************
چند روز بعد
تیارانا:
لباسم رو پوشیده بودم و خیاط ها داشتن روی تنم تنظیمش میکردن. امروز،بعد از دوماه
romangram.com | @romangram_com