#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_191
ولی اون همونطور بهم نزدیک میشد!!کارل یهو چش شد؟؟چرا یهویی اخلاقش تغییر کرد؟؟؟نگاهم به
سمت دستاش کشیده شد که پر از آتش بود. من از آتش میترسیدم،خاطره ی چندان خوبی ازش
نداشتم و همینطور یادگاری بدی از آتش برام به جا مونده بود. من چرا نمیتونستم از هیچکدوم از
قدرت هام استفاده کنم؟؟؟اصلا ما دوتا یهو چرا اینجوری شدیم؟
تا به خودم بیام،تو یک لحظه اطرافم رو دیواری از آتش گرفت و من توش گیر افتادم.حلقه ی آتش
هرلحظه تنگ و تنگ تر میشد.صدای کارل که بیرون از آتش قرار داشت به گوش رسید:
-تیارا،ترس رو کنار بگذار. میدونم خاطره ی خوبی از آتش نداری،ولی تو نباید بترسی!!آتش بازیچه ی
توعه،نه تو بازیچه ی اون.تمرکز کن!!دستاتو نزدیکتر ببر و اونو لمس کن!!
-د لعنتی وقتی داشتی از آتش رو دستم یادگاری میگذاشتی،وقتی دستمو سوزوندی باید به همینم فکر
میکردی.
-تیارا.......من بابت اون اتفاق واقعا متأسفم.اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنم.ولی......ولی الان
فقط رو یادگیری تمرکز کن. باشه؟؟
صدای پشیمونش،باعث شد به خودم بیام.من چرا گذشته رو یادآوری کردم؟؟مطمئنا کارل الان
ناراحته.باید ازش معذرت خواهی کنم،ولی فعلا باید رو آموزش تمرکز کنم.چشمامو بستم و سعی کردم
تمرکز کنم.نفس عمیقی کشیدم و گارد آموزشی به خودم گرفتم و چشمام رو باز کردم.
من نباید از آتش بترسم. آتش عنصر زندگیه،من نیمی وجودم زاده ی آتشه.من وارث آتشم!!دستامو به
صورت عمودی از هم باز کردم و دورخودم چرخیدم.به مرور زمان،آتش هم مثل گردباد همراه با حرکت
دست من میچرخید.
romangram.com | @romangram_com