#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_190

-با موهای باز نمیتونم بهت آموزش بدم،برو جمعشون کن و یه لباس مناسب تنت کن. با این نمیشه.
دامن لباست بلنده و برات مشکل درست میکنه.
سری تکون دادم و از سالن خارج شدم.اگه این آموزش ها هم تموم میشد،برای جنگ آماده می شدیم. در
اتاقم رو باز کردم و به سمت کمد لباسهام رفتم.بهتر بود یک شلوار و بلوز می پوشیدم،حالا اینا اینجا
پیدا میشن؟؟؟کمی لباسام رو جابه جا کردم که تونستم یک شلوار و یک بلوز که دکلته بود و کمی بالاتر
از زانو بود پیدا کنم.شلوارم رو پوشیدم و بلوزم رو به تن کردم.از ناحیه ی کمر،دوتا تور آبی رنگ بود که
از جلو،سمت راستم گره زدم و بقیش هم آویزون موند.
جلوی آینه نشستم و موهام رو بافتم و بالای سرم بستم.نگاهی به سر و وضعم کردم،خوب بود. از اتاقم
بیرون اومدم و به سمت خروجی کاخ قصر رفتم.ندیمه ای تو سالن دیدم و پرسیدم:
-شاهزاده کارل کجا رفتن؟؟
ندیمه،تعظیمی کرد و گفت:
-بانو،ایشون در باغ پشت قصر،کنار رودخانه ی نقره ای منتظر شما هستن.
سرمو تکون دادم و با گفتن خوبه ای،از کنارش گذشتم.به سمت باغ پشت قصر رفتم و طولی نکشید که
تونستم پیداش کنم.پشت به من روبه سمت رودخانه ایستاده بود:
-کارل؟؟
به سمتم برگشت و نگاهی بهم کرد. برای چند ثانیه،فقط چند ثانیه احساس کردم رنگ نگاهش تغییر
کرد،ولی بعدش چشماش،رنگ نگاه روز اول رو به خودش گرفت.همون کارل شرور و شیطان!!!چند قدم
به سمتم برداشت که ازاین رنگ نگاهش ترسیدم و چند قدم به عقب رفتم.

romangram.com | @romangram_com