#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_189
ملکه آیرانا که لبخندی زد با اقتدار گفت:
-تیارانای عزیز.تا به امروز همه ی آموزش ها رو گذروندی. اما آتش افزاری و شمشیر زنی رو
نیاموختی.ما اینجا اومدیم تا مربی مناسبی برای شما انتخاب کنیم.
این بهترین فرصت بود تا بهشون نشون بدم کارل بهترین کسی هست که میتونه بهم آموزش بده.
لبخندی زدم و گفتم:
-نیازی نیست. من مربی دارم.
ملکه الوریا-مربی دارین؟؟؟!!! میشه به ماهم معرفی کنید؟؟؟
-بله حتما.
لبخندی زدم و نگاه پر انرژی به کارل کردم.جا خورد!!فکر نمیکرد اونو به عنوان مربی معرفی
کنم.دستمو رو شونه ی کارل که در سمت چپم نشسته بود گذاشتم:
-شاهزاده کارل بهترین مربی برای این کاره.
ملکه آتریسیا-ولی بانو. اون....
-من با چشمای خودم،از نزدیک مهارتش رو دیدم.
بعد از این حرف،چند ثانیه بین ما سکوت برقرار شد،که ملکه آیرانا این سکوت رو در هم شکست:
-ما هم به انتخاب شما احترام میگذاریم.در هر صورت شما باید خودتون تصمیم بگیرید.
سرمو تکون دادم و تبسمی رو لبام نشوندم.بعد از اینکه از سالن خارج شدم رو به کارل گفتم:
-بریم واسه آموزش؟؟؟
جلوتر اومد و موهامو تو دستش گرفت و آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com