#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_188
مواظبت میکردم. باید درخت اسرار رو پیدا میکردم.با نگرانی به صورتش نگاه کردم و بدون فکر
گفتم:
-باید بریم پیش درخت اسرار.
به وضوح چشماش گرد شد و با تعجب گفت:
-اونجا چرا؟؟؟درخت اسرار اگه بخواد حرفی به تو بگه در ازای اون حتما چیز باارزشی ازت
میگیره؟؟؟چی شده که میخوای بری اونجا؟؟
شروع کردم به تعریف کردن خوابم.همه ی اتفاقات عجیب حرف هایی که تو خواب دیده بودم رو براش
گفتم و اونم تو این مدت با حوصله و دقیق به حرفام گوش میداد. وقتی حرفم تموم شد گفتم:
-حالا فهمیدی؟؟؟من مجبورم باید برم.
-تو تنها نیستی. منم باهات میام تیارا.
لبخند مهربونی زدم و سرمو رو شونه هاش گذاشتم و گفتم:
-ممنونم کارل. واقعا ممنونم.
*************
ملکه آیرانا،ملکه آتریسیا و ملکه الوریا دور میز نشسته بودن و من و کارل هم در کنارشون نشسته
بودیم.کمی تو جام جابه جا شدم و سکوت جمع رو شکستم:
-باید کار مهمی داشته باشید که از من خواستین به اینجا بیام.
romangram.com | @romangram_com