#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_187
-تیارا،تیا بلند شد.تیاراااااا.
آروم چشمامو باز کردم و مقابل صورتم دو جفت تیله ی طوسی رنگ دیدم. کارل با نگرانی به صورتم
نگاه میکرد.دلیل این نگرانیش رو درک نمیکردم.بالاخره سکوت رو شکست:
-خوبی؟؟؟
-من خوبم. چرا اینقدر نگرانی؟؟؟
-نچران نباشم؟؟؟میدونی چه مدته خوابی؟؟؟
-حدود نیم یا یک ساعت.
-برای همین نگرانتم.از بعد از ظهر دیروز خوابی!!!این یعنی شما هجده ساعت خواب بودی.
چشمام گرد شد:
-چیییی؟؟؟هجده ساعت؟؟؟از بعد از ظهر دیروز؟؟؟؟
-بله،از دیروز. پس فکر کردی واسه چی نگرانت شدم؟؟؟بدنت سرد و نبضت هم ضعیف میزد.تو باید
بدونی چه اتفاقی افتاده.
از جام بلند شدم و رو تخت نشستم. کارل هم کنارم نشست.به صورتش نگاه کردم و گفتم:
-پدر و مادرم.
کنجکاو شد و بهم نزدیکتر شد. دستمو تو دستش گرفت و موهامو که رو شونه هام پخش شده بودن رو
پشت گوشم فرستاد:
-خب چی گفتن بهت؟؟؟هیچ کمکی بهت نکردن؟؟؟؟
تمام حرفای پدر و مادرم مثل زنگ تو سرم اکو میشد.باید چیکار میکردم؟؟؟من باید خودم از خودم
romangram.com | @romangram_com