#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_186
-بله حتما.
-ببین تیارانا من الان نمیتونم خیلی از اتفاقات رو برات تعریف کنم.تو باید بری پیش درخت اسرار که از
همه ی اتفاقات آگاهه.ولی الان میخوام بهت بگم که جادوگر آلاریس،دیو ها و شیطان هارو با هم متحد
کرد تا بتونه سلطنت مارو از بین ببره.
فقط باید اون رو پیدا کنی. باید پیدا کنی و از بین ببریش.یه نکته ی مهم دیگه رو هم بگم.یادته زمانی
که خواستی شاهزاده کارل رو نجات بدی چه اتفاقی افتاده؟
-بله یادمه.
-خوبه.اون دفعه چون تو هیچ قدرتی نداشتی و قدرتات ناقص بودن،انگشتر اسرار بهت کمک کرد. اما
حالا که داری آموزش های عناصر رو تموم میکنی،دیگه بهت کمک نمیکنه و خودت باید برای زندگی
خودت تلاش کنی.
خوب به حرف های درخت اسرار گوش بده و ببین ازت چی میخواد.شاید اتفاقی اونجا برات افتاد!!!!
-چه اتفاقی؟؟؟؟
مادر-هیتروس؟؟؟ما باید بریم وقت تمومه. اگه دیر بشه براش خطرناکه.
بابا- آرابلا راس میگه تیارا،توباید بری.
هر دوتاشونو در آغوش کشیدم و در حالی که از شوق دیدنشون اشک و چشمام جمع شده بود گفتم:
-خیلی دوستون دارم.
من همونطور اونارو بغل کرده بودم،در حالی که از پاهام شروع به نامرئی شدن کرده بودم.طولی نکشید
که دوباره تو مکان تاریکی گیر افتادم.صدایی مدام تو سرم اکو میشد:
romangram.com | @romangram_com