#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_185
های گیریسلند. برگ های درختان به برگ های سبز ساقه نرگسی و قرمز آتشین و صورتی صدفی
و....بودن. از بالای کوهی که اون نزدیکی بود آبشاری جریان داشت که آب اون طلایی رنک بود و درست
اون طرف رودخونه درخت هایی که برف روشون نشسته بود و منظره ی جالبی رو به وجود آورده
بود.درکنار جنگل برفی،درختهایی با انواع و اقسام میوه ها قرار داشت. با حیرت گفتم:
-چهار فصل سال.اینجا واقعا محشره.
بابا-اینجا قلمرو توعه!!
در حالی که شوکه شده بودم گفتم:
-من؟؟قلمرو من؟؟؟منظورتون چیه بابا؟؟؟
-اینجا محل حکومت توعه.وقتی که تو ملکه ی تاراگاسیلوس بشی،این مکان که در حال حاضر نامرئی
شده آشکار میشه و تو اینجا میتونی حکومت کنی.
-اون موقع شما هم میاین پیش من؟؟
مادرم در حالی که قیافش ناراحت شد بهم نزدیک شد و گفت:
-نه تیارا.
-چرا؟؟؟
-ما مردیم تیارا.ما الان روحیم. نمیتونیم دوباره به دنیای واقعی برگردیم.
-پس.....پس من طور اومدم اینجا و میتونم با شما حرف بزنم؟؟
بابا-من روحتو آوردم.چون باید یه حرفایی رو بهت میگفتم. ما زمان زیادی نداریم تیارانا.گوش میدی
به حرفام؟؟؟
romangram.com | @romangram_com