#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_184
چی برخورد کرد و زمین خوردم. موهام روی صورتم ریخت و جلوی دیدم رو گرفت.صدای قدم های
شخصی اومد ولی چون موهام جلوی چشمام ریخته بود نتونستم رو به روم رو ببینم.
صدای پا لحظه ای بعد قطع شد.حالا اون شخصی که نمیتونستم ببینمش جلوم بود،آروم موهامو کنار
زدم و سرمو بالا آوردم.چشمام با دیدن صحنه ی مقابلم اندازه ی توپ بسکتبال شده بود.این چطور
ممکن بود؟؟؟اونا اینجا چیکار میکردن؟؟؟با خوشحالی گفتم:
-مامان،بابا.
بابام جلو تر اومد و دستم رو گرفت و بلندم کرد.بالاخره تونستم پدر و مادر واقعی خودم رو
ببینم.مادرم نزدیکتر اومد موهامو نوازش کرد.چقدر ما دوتا شبیه هم بودیم،باید وقتی که از آبشار
افتادم،میفهمیدم که من یک ارتباطی با خاندان سلطنتی تاراگاسیلوس دارم.مادرم در حالی که منو به
آغوشش میکشید گفت:
-تیارانای من.چقدر دلم میخواست که تورو زودتر ببینم. خدا میدونه چقدر دلتنگت شده بودم.
منو از خودش جدا کرد و در حالی که بازوهام،هنوزم اسیر دستهاش بود به صورتم نگاه کرد. جزء جزء
صورتم رو نگاه کرد.پدرم نزدیک تر اومد و منو از مادرم جدا کرد.
دستاشو بالا آورد و صورتمو قاب دستاش کرد. کمی خیره نگاهم کرد و بعد ب*و*س*ه*ای رو پیشونیم
گذاشت و بعد دست راستمو گرفت.مادرم هم نزدیکتر اومد و دست چپم رو گرفت. و بعد هر دوتاشون
دستهای آزادشون رو از هم باز کردن و همزمان گفتن:
-اسانتانیوس فیلاروس تاراگاسیلوس بیاریوس تیارانا.
وقتی حرفشون تموم اون مکان تاریک به یک جنگل تبدیل شد.واقعا محشر بود،حتی زیبا تر از جنگل
romangram.com | @romangram_com