#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_183
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. طولی نکشید که توی عالم بی خوابی فرو رفتم.......
************
تیارانا:
با غم به صورت غرق در خواب کارل نگاه کردم.واقعا تحمل این همه درد برای یه پسر هفت ساله سخت
بود.غم از دست دادن مادر،برای یک پسر واقعا دردناکه.خواه ناخواه خم شدم و ب*و*س*ه*ای روی
پیشونیش گذاشتم.
سر بلند کردم و به اتاق نگاهی کردم.اینجا اتاق من بود،کارل اونقدر غرق در فکر بود که حتی نفهمید
چطور وارد اتاق شدیم.درکش میکردم،منم دلم برای مادری که تا بحال ندیدمش تنگ شده،چه برسه به
پسری که هفت سال از زندگیش رو در کنار مادرش بوده.
بغض بدی راه گلوم رو گرفت.سعی کردم این بغض رو پس بزنم،ولی نمیشد، نمیشد!!!ای کاش پرده از
راز های عجیب و غریب زندگیم برداشته میشد،تا میتونستم نفس راحتی بکشم. کنار کارل،روی تخت
دراز کشیدم و ناخواسته قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد.چشمامو بستم و به آرومی لب زدم:
-خسته شدم از این همه راز های عجیب و غریب
طولی نکشید که به جهان بی خبری سفر کردم......
همه جا تاریک بود و من داشتم میدویدم.میترسیدم،از چی یا از کی رو نمیدونم،فقط داشتم فرار
میکردم. برای پیدا کردن پرتوی کمی از نور به اطرافم نگاه میکردم که نمیدونم تو اون تاریکی پام به
romangram.com | @romangram_com