#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_182
طولی نکشید که اژدها به قدری بزرگ شد که بتونه کارل هفت ساله رو بتونه با خودش حمل
کنه.مادرش کارل رو روی آذرخش نشوند:
-برو آذرخش.
کارل گوشه ی لباس مادرش را گرفت:
-مامان تو هم با من بیا.
-نه عزیزم. آذرخش تحمل وزن منو نداره.
و بعد با تحکم به آذرخش گفت:
-برو!!!!!
آذرخش پرواز کرد و مادرم توی آتیش موند!!!!!اون سوخت.صدای هق هق من کل اتاق رو
برداشت.زمانی به خودم اومدم که قطره اشکی روی دستم افتاد.سرمو بلند کردم و به چشمای تیارانا که
غرق اشک بود نگاه کردم.دامن لباسش خیس شده بود.تیارانا دستش رو جلوتر آورد و موهایی که روی
پیشونیم ریخته بود رو کنار زد.با صدایی که خش دار و پر بغض شده بود گفت:
-پس بخاطر همینه که آذرخش رو اینقدر دوس داری؟؟؟چون آخرین یادگار مادرته؟؟؟
-اون با من نیومد تیا.اون جون منو نجات داد و خودش رو قربانی کرد.
-اون یه مادر بود کارل. مادر ها همیشه این کارارو انجام میدن.
هیچی نگفتم. برای اولین بار بود که گریه میکردم.اونم بعد از چند سال!!!!وادارم کرد تا روی تخت
بخوابم. پتو رو روم کشید و گفت:
-بخواب.بخواب تا آروم بشی کارل.
romangram.com | @romangram_com