#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_181
شد و برای اولین بار،بعد از مادرم،سرمو مثل گذشته ها،روی پاهاش گذاشتم.آرامش وصف ناپذیری به
وجودم تزریق شد درست مثل قبل اما......
این آرامش فرق میکرد،تفاوتش این بود که اینبار سرم رو پاهای دختری بود که دوستش داشتم.دختری
که باتموم بی رحمی های من.باز هم با من کنار اومده بود و آروم و منطقی باهام رفتار میکرد.دستشو
لای موهام فرو کرد و درحالی که نوازششون میکرد گفت:
-کارل،نمیخوای بگی چی باعث شد یهویی این همه بهم بریزی؟؟بگو مطمئنم که بغض توی گلوت رو از
بین میبره.
-میخوام بگم.....از هفت سالگیم.از پانزده سال پیش....
-بگو.....بگو و غم دلتو کمتر کن.
برای چند ثانیه چشمامو بستم و وقتی که بازشون کردم..........
همه جا آتیش بود.دقیق تر نگاه کردم،پسر بچه ی هفت ساله ای در آغوش مادرش بود.مادری که بیشتر
از همه ی داشته هایش دوستش داشت.
-مامان من میترسم.
-نترس کارل،نترس.الان یه کاری میکنم.
-مامان گرمه،الان می سوزیم.
-تو نگران نباش کارل،آروم باش.
حیوان کوچکی از زیر لباسش در آورد و روی زمین گذاشت.
-آذرخش زود باش بزرگ شو.
romangram.com | @romangram_com