#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_180
_اون مربی دیوونه .....اون......یعنی نزدیک بود من به کشتن بده......
قلبم بالا و پایین شد ،ازبین دندونام غریدم:
_خودم حسابش میرسم.....
تیارانا از خودم جدا کردم تا یه درس درست و حسابی به اون اصطلاح مربی بدم تا اشک تیارانا در
میاره ولی تیارانا دستم گرفت :
_خواهش میکنم این کارو نکن من خودم باهاش حرف زدم.....
_اما....
_خواهش میکنم،به خاطره من ....
دلم نیومد رو حرفش حرف بزنم دستش رو گرفتم و باهم به سمت قصر گام برداشتیم.تو این چند روزه
دلم خیلی براش تنگ شده بود.واقعا تیارا این همه روی من تاثیر گذاشته؟؟منکه یه شیطان بی رحم که
بیشتر نبودم.بودم؟؟؟
ولی....
من قبلا اینطوری نبودم. قبلا نبودم. فکرم به گذشته ها کشیده شد.گذشته ی تلخی که باعث شد من یه
شیطان بی رحم باشم.آتش سوزی.اون اتفاق لعنتی،مادرم.....اون....
با تکون های شدیدی که به بازوم وارد شد از گذشته ها دور شدم.به دختر رو به روم که با نگرانی بهم
چشم دوخته بود نگاه کردم.
-کارل حالت خوبه؟؟؟چرا جوابمو نمیدی نگرانت شدم.
لحظه ای برای این نگرانیش دلم لرزید.بعضی که از گذشته ها توی گلوم سنگینی میکرد به یکباره رها
romangram.com | @romangram_com