#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_179
،خدایا اگه خوابه تمومش کن چشام بستم و با تموم وجود به سمت دیوار کبوندم ،صدای خیلی بلندی
ایجاد شد وبعد تکه تکه شدن دیوارا.....
هنوز توشوک بودم و با اشکایی که رو گونم میریخت شاهد این ماجرا بودم ،این دیگه چه آموزشی ؟؟؟
من واقعا داشتم جونم از دست می دادم ولی عین خیال مربی نبود...
_تبریک میگم بانو ......
از عصبانیت زیاد درحال انفجاربودم ،تبریک گفتنت بخوره تو سرتو تمام پادشاه و ملکه های این سرزمین.....
دستم مشت کردم و رفتم سمتش:
_حیف که اونقدر وحشی نشدم با مشت بزنم تو دندونت ، تو اصلا میدونی چه اتفاقی میتونست برای
من بیفته؟؟؟نگو که اطمینان داشتی من خاک افزاری میکنم که خندم میگیره ،تو حتی اگه یه درصدم
احتمال میدادی نباید این بلا سر من میاوردی ....میفهمی، نباید.....
پشت بهش کردم و با قدمای محکم به سمت قصر رفتم ،ظرفیتم برای امروز تکمیل بود.......... تکمیل.....
کارل:
همونجا منتظر تیارانا بودم ،امیدوارم این مرحله هم به خوبی تموم کنه . واقعا نگرانشم ،چندتا قدم جلو
میرفتم چندتا عقب........
چشم که به چشای اشکی تیارانا خورد که با قدم های سری خودش تو بغلم پرت کرد برای یه لحظه دلم
اتیش گرفت و نالیدم :
_چیشده تیارانا؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com