#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_178
امد حرفی بزنه که خودم سریتر پریدم وسط حرفش:
_نکنه قراره برم تو دهن شیرو خودم تو شکمش زنده نگه دارم ......
درمقابل حرفم تنها لبخند زد ،یعنی جا داشت مربی جون یه دندون سالم تو دهنت نمیزاشتم اینقدر من
حرص میدی.....منتظر نگاش کردم که گفت:
_باید بین دوتا دیوار بمونی.....
چشام اندازه در قابلمه شد و زل زدم بهش.....
تا امدم به خودم بیام بفهمم جریان از چه خبره با اشاره دستش دوتا دیوار اطرافم گرفت .....
و ایییییییی نه خدایاااااا، من تو مکان بسته هول میکنم ،شروع کردم نا خواسته جیغ زدن که صدای
مربی بین جیغام شنیدم :
_بانو خاک افزاری کنید ......خاک افزاری کنید....
در همین حینم دوتا دیوارای به من نزدیک میشدن ،دوباره جیغام شروع شد .
اروم باش تیارانا تو الان نباید دست و پات گم کنی ....اروم باش.....اروم باش....
دیوارای هرلحظه نزدیکتر نزدیکتر میشدن و ترس منم بیشتر ،دست بین دیوارای گرفتم سعی داشتم
هردو طرف هول بدم اما زور من کجا و این دیوارا کجا.......
صدای مربی تو سرم اکو میشد خاک افزاری کنید بانو.....خاک افزاری.....
اما چطوری؟؟؟؟دیگه دیوارای با فاصله کمی از من قرار داشتن ،نفسم داشت میرفت ،واقعا اکسیژن
لازم بودم ،لعنتی یه فکری کن تیارانا......
اشکام رو گونه هام میرختن ، من واقعا از فضای بسته میترسیدم ،دیگه فاصله ای با له شدن نداشتم
romangram.com | @romangram_com