#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_177

با درد گفتم:
-باور کن تو تمرینات بود باور کن
کارل بی توجه به دردی که داشتم گفت:
-توضیح میخوام زود
وقتی همه چیز رو براش تعریف کردم شرمنده نگاهم کرد بیشعور نمیذاشت مثل ادم براش توضیح
بدم.....همینجوری که چپ چپ نگاش میکردم و تو دلمم فوشش میدادم، فقط بلده واسه من زود از
کوره دربره‌.......
_خوب ببخشید دیگه ......
_اخه بار اولتم نیستاااا.....
_خوب.....
_ببخشید بانو...
حرف کارل با صدا زدن مربیم ناتموم موند،پوووووووف بازم یه بدبختی دیگه ،خدایا اگه همه اینا
خوابه من بیدار کن و راحتم کن ولی نه.....واقعیت بدون کارل نمیخوام ......
_کارل من باید برم......
_تیارانا مجبور نیستی......
لبخند اطمینان بخشی زدم ،چرا مجبورم برای تو ،برای خودم ،برای همه این سرزمین مجبورم......
از کارل به سختی جداشدم و با مربی به راه افتادم ،وسطای راه ایستادو من گفتم :
_این دفعه قراره چه بلایی سرم بیاری؟؟؟؟

romangram.com | @romangram_com