#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_174
و دستشو دراز کرد و به چیزی که اشاره کرد.به همون سمت نگاه کردم که یهو جیغ کشیدم و چند قدم
عقب رفتم. این دیگه چی بود!!!!یا خدا. تیگران امد سمتم و با نگرانی گفت:
-حالتون خوبه بانو؟نترسید اون اسیبی بهتون نمیرسونه.
-محاله با این موجود برم من خودم با یکی میام
یه موجودی بود مثل افسانه ها مثل اسب بود ولی پر برای پرواز داشت.
-باچی میاید بانو؟
داشتم به سوالش فکر میکردم که صدای غرش اذرخش که کنارم ایستاده بود امد. لبخند زدم و همنطور
که دستمو روی سر اذرخش میگذاشتم گفتم:
-با اذرخش
تیگران بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد و سوار اون موجود ترسناک شد منم سوار اذرخش شدم
وقتی تیگران پرواز کرد اذرخش هم رفت دنبالش به اذرخش گفتم:
-میگم تو از کجا میدونستی من به کمکت احتیاج دارم؟
-بانو شاهزاده کارل بهم دستور دادن تا از شما محافظت کنم و همیشه کنارتون باشم
با ذوقی بچگانه گفتم:
-واقعا.....تو میبینیش؟حالش خوبه؟
اذرخش فقط به گفتن اره اکتفا کرد. بغ کردم مثل صاحبش مغروره تاوقتی که رسیدیم چیزی نگفتم
وقتی اذرخش نشست زمین، پیاده شدمو به دور و ورم نگاه کردم چه جایی مثل بهشت میمونه نگام
افتاد به دریاچه واییییی یعنی....یعنی قراره اینجا تمرین کنم رو کردم سمت تیگران و ترسیده گفتم:
romangram.com | @romangram_com