#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_170
دستم متوقف شد . نه ،نمیتونم اوناهم مثل من زندن ،حتی از گشنگی هم بمیرم نمیتونم جون یه
موجود زنده دیگه بگیرم . بی حال تر از قبل سرجام ولو شدم و به گیاه کاکتوس مانند زل زدم .....
_بانوی من برگ من ببرین.....
با تعجب به کاکتوس زل زدم کن این حرف ازش خارج شد ،اون ذهنم از کجا خوند؟؟؟؟
_احساس کردم بانوی من، برگ من ببرین و ازشیره درونش استفاده کنین.......
_اما خودت.....
_من نمیمیرم ،وقتی برگی از من قطع میشه جاش یه برگ دیگه درمیاد.....
با خوشحالی ازش تشکر کردم و یه برگش کندم. از شیره برگ خوشمزش که مزه عسل میداد خوردم و
ناگهان درقفس بازشد و الابلانکا داخل شد......
_بانوی من شما موفق شدین ......
برو بربه ابالانکا نگاه میکردم وای خدا یعنی تموم شد اخیش از روی زمین بلند شدمو رفتم سمت
ابالانکا و گفتم:
-جان مادرت بریم یه چیزی بده من بخورم
سرشو به نشونه ی احترام خم کردو گفت:بفرمایید بانوی من
رفتیم سمت اتاق پذیرایی بی اختیار به اتاق کارل نگاه کردم. دوروز بود که خبری ازش ندارم یعنی
حالش خوبه؟ خواستم برم سمت اتاقش که یکی از خدمه ها صدام کرد:بانو....بانو شما نباید به دیدن
شاهزاده کارل بریدبا تعجب برگشتم سمتشو گفتم:
-چــــــــــی؟چرا اونوقت؟؟
romangram.com | @romangram_com