#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_169
_چی؟؟؟
_میدونم بانو شما میخواست گیاه افزاری یاد بگیرین.....
_اره سرخی ....اما من نمیتونم ،یعنی اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم.....
_بانو شما باید با گیاه های اطرافتون حرف بزنین.....
_خوب من الان باهات حرف زدم ......
_نه اینجوری نه بانو ،از ته دلتون ،از ته قلبتون باید با گیاه و گل ها ارتباط برقرار کنید اون موقعی که
کمکت میکنن ،اون موقعی که میتونی کنترلشون کنی بانو.......
_سرخی من گشنمه ،اینجاغذا نیست؟؟؟؟
_بانو درون بعضی از گیاه ها یه سری میوه و اب هست اگه بتونی کنترلشون کنی اونا بهت غذا
میدن.......ووای ،پس راه سختی داشتم باز خوبه که سرخی کمکم کرد.از ته قلبم ازش تشکر کردم رفتم
یه گوشه نشستم ،برای امروز کافیه تمام انرژی از دست رفته این گشنگی هم یه طرف......
روز دوم:
چشام باز کردم و متوجه شدم که تو قفسم . این گشنگی هم بیحالم کرده بود. یعنی واقعا من نتونم
گیاه افزاری کنم میزارن من اینجا بمیرم ؟؟؟؟؟
با صدای قاروقور شکمم از جام بلندشدم ،سمت یه گیاه که شبیه کاکتوس بود رفتم ،البته فقط شبیهش
بود و رنگ برگاش ابی و تیغاش قرمز رنگ بود.......
یعنی آب داره توش ،دستم بردم که برگش ببرم شاید آبی چیزی از داخلش بتونم بخورم ،اما وسطای راه
romangram.com | @romangram_com