#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_167

_مربی من نمیتونم دو روز بدون آب و غذا تو این قفس پر از گیاه بمونم ؟؟؟؟
_بانوی من من حواسم بهتون هست ،شما باید خودتون پیدا کنین که چه جوری غذا بخورید ،وقتی یاد
بگیرین با گیاه ها صحبت کنین اونا بهتون کمک میکنن......
هیچی دیگه همین کم داشتم ،باگیاه صحبت کردنم صیغه چنده؟؟؟
امدم یه چیزی بگم که دیدم ابلانکا تو قفس نیست ،اوووووف رفت من تنها گذاشت .برگشتم سمت گیاه
های مختلفی که تو قفس بود و باصدای بلند گفتم :
_حالا من چه جوری باهاتون حرف بزنم ؟؟؟؟
منتظر عکس العملی ازشون بودم ولی چیزی ندیدم .....
_الووووو.......هی......دوستان......یه صحبتی چیزی .....اقا من از الان احساس گشنگی میکنم جون
مادرتون بیان کمکم کنین ......
صحبتی نشنیدم هیچ احساس پوزخند زدنشونم شنیدم ،دست به سینه یه گوشه بغ کردم ......
یعنی کارل الان چطوره ؟؟؟حالش خوبه ؟؟؟به خاطره اونم که شده باید تمام تلاشم بکنم ......مصمم از
جام بلندشدم و رفتم سمت گیاه ها ،با دقت به همشون نگاه کردم .ازیه گل قرمز و صورتی خیلی خوشم
امد ،دستم رفت که بکنمش یه لحظه احساس کردم به خودش لرزید ،فکر کردم من چشام بد دید ،چشام
مالوندم دوباره زل زدم به گل که تکونی نخورد.
دوباره دستم رفت جلو بکنمش:
_بانوی بد ،گناه دارم ،من رو نچین......
از ترس جیغ خفیفی کشیدم و عقب رفتم ،تو چند ثانیه تو بهت بودم ،گل کناریش که زردو ابی بود

romangram.com | @romangram_com