#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_166
زیبای کناریش نگاه کردم با صدای ملکه چشم از اون دختر زیبا گرفتمو به ملکه دوختم ملکه گفت:
-شما قراره ملکه ی تاراگاسیلوس بشید پس باید چیز های زیادی دربارهی ملکه بودن یاد بگیرید شما راه
سختی در پیش دارید این دختر یکی از مربی هاهستش اسمش ابلانکا هست اون از این به بعد همراه
شماو دستیار شما قرار میگیره و باید اموزش هایی به شما بده.
فقط سرمو تکون میدادم ابلانکا امد و جلوی من ایستاد و لباسشو گرفتو سرشوخم کرد وگفت:
-من درخدمت شما هستم بانو
خیلی به دلم نشست نمیدونم چرا...دوباره صدای بانو امد:از فردا تمرینات رو شروع کنید و مدوای
شاهزاده کارل رو به ما بسپارید..
***********
تیارانا:
نهههههههههه......امکان نداره........ازتعجب دهنم باز مونده بود......نه من نمیتونم.......برگشتم سمت
ابلانکا وگفتم:
_ابلانکا.....
وسط حرفم پریدوگفت:
_متاسفم بانو من الان مربیتونم پس من به اسم مربی صدا کنین.....
هوووووف از الان میدونم گاوم زایید اونم چه زاییدنی،یه قل نه و دوقلووووو........
romangram.com | @romangram_com