#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_165

اه اینا هم که ول نمیکنن صدامو بردم بلا و گفتم:تو برو من الان میام
دیگه صدایی نیومد دوباره برگشتم سمت کارل بی اختیار لبخند امد به لبام:
- خوشحالم که زنده موندی...
رفتم سمت خروجی درو که باز کردم بازم اون خدمتکارو دیدم واقعا کلافه شدم از دستشون با
عصبانیت رو کردم بهشو گفتم:
-مگه نگفتم برو من میام
بیچاره ترسیده بود مثل اینکه تند رفته بود با ترس گفت:
-متاسفم بانوی من اما ملکه الوریا دستور دادن که شمارو همراهی کنم
سرمو تکون دادمو همراهش شدم وقتی وارد شدم بازم همه بلند شدنو به نشانه ی احترام سرشونو خم
کردن تا ملکه الوریا خواست چیزی بگه پریدم وسط حرفشو گفتم:
-نه ملکه بذارید من حرفمو بزنم....من هنوزم سر شرطم هستم اگه میخوایید کمکتون کنم باید کارل
اینجا بمونه...
سکوت بدی تو اتاق حکم فرما شد که این سکوت رو ملکه الوریا شکست:
-ما شرط شما رو قبول کردیم بانو اما ماهم یک شرط داریم...
خیلی خوشحال بودم و دوست داشتم از خوشحالی قهقه بزنم اما به روی خودم نیوردم و موضعمو
حفظ کردم با جدیت گفتم:
-چه شرطی؟
ملکه الوریا دستش رو برای خدمتکار تکون داد که خدمتکار رفت و بعد از چند قیقه برگشت به دختر

romangram.com | @romangram_com