#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_163
گفتم :
_نمیخوام به هیچ وجه ،تاکید میکنم به هیچ وجه هیچکس به جز من و کسایی که من میگم وارد این
اتاق بشن ......مفهومه ؟؟؟؟؟
_بله بانو.......
سرشون پایین اوردن و دوباره تعظیم کردن .در باز کردم داخل اتاق شدم ،کارل دیدم که بی جون تر از
همیشه تو تخت خوابیده بود .......
چرا قیافش برام تا این حد معصوم به نظر میومد؟؟؟؟از کی تا حالا من به تو احساس پیدا
کردم؟؟؟اونم یه شیطان .....
دوباره پوف بلندی کشیدم از جام بلندشدم ،استینای بلند لباسم بالا دادم . باید مداوای کارل از الان
شروع میکردم ،نباید وقت تلف کنم ......
به تن بی جونش نگاهی کردم.لباسش کلا پاره شده بود و خون کل لباسش رو به رنگ قرمز در آورده
بود.غمگین از اتفاقی که برای کارل افتاده،به سمت در رفتم:
-سرباز؟؟؟
-بله بانوی من؟؟؟
-به یکی از خدمتکار ها بگو برام آب گرم و پارچه ی تمیز بیاره.
-بله بانو. همین الان.
سرمو به معنیه خوبه تکون دادم و به داخل برگشتم.بعد از چند لحظه وسایل آماده روی میز اتاق بود.
آبی که از خدتمکارم یا همون ندیمم خواسته بودم برام بیاره از داخل پارچ تو یه ظرف ریختم.عجب
romangram.com | @romangram_com