#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_162
شده بود؟؟؟؟ ایا شرط تیارا ارزش این همه آشفتگی را داشت ؟؟؟؟
همچنان بحث در مورد شرطی که تیارانا گذاشته بود ادامه داشت که سربازی با فریاد بلند خبر از امدن
تیارا رو داد:
_بانو برگشتن......
اونقدر همهمه زیاد بود که سرباز حرفش چندبار تکرار کردو بعد سرجای مخصوص خود ایستاد.......
تیارانا:
باقدم های بلندو استوارم به سمت اتاقم رفتم که با هجوم ملکه ها و پادشاه ها روبه رو شدم .چه خبره
؟؟؟چرا همشون باهم رم میکنن؟؟؟حالا خوبه یه شرط گذاشتمااااا......با صدای بلند روبه همشون گفتم :
_الان نه ،وقتش ندارم.......
یکی از ملکه ها میون حرفم میپره و میگه:
_اما بانو.....
منم میون حرفش میپرم و قاطع میگم:
_الان نه یعنی نه .....
بعدم بدون توجه به اونا با گام های بلندم وارد اتاق میشم و در میبندم.....
روبه رو میز ارایش میشینم واز تو آینه به قیافم زل میزنم .
اصلا تو خوابمم نمیدمم که این همه اتفاق برام بیفته ،پوف بلندی کشیدم و دامن لباسم بلند کردم ،
ازجام بلند شدم به سمت اتاقی که کارل اونجا بود رفتم ........چندتا نگهبان که پشت در اتاق کارل بودن
با دیدن من سرشون به نشونه تعظیم پایین اوردن ،دوباره حالت جدیم حفظ کردم و رو به همشون
romangram.com | @romangram_com