#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_161
-آذرخش خواهش میکنم یکمی سریعتر برو!!!?کارل........کارل اصلا حالش خوب نیس.....خیلی
نگرانشم!!!!
غرشی کرد و سرعتش رو چند برابر کرد.لبخند پر از استرسی زدم و به صورت کارل خیره شدم!!!باد
موهامو توی هوا به حرکت در آورده بود و من مدام خودمو سرزنش میکردم که چرا دقیق تر حرفمو
بهش نگفتم.شاید اگه چند دقیقه برای توضیح دادن حرفم به کارل وقت می گذاشتم.اینطوری
نمیشد.من مقصر این اتفاقم!!!!!!
دانای کل:
به راستی چه اتفاقی افتاده که هردوی آنان به این شکل تغییر کرده بودند؟؟؟کارل،شیطانی که
سنگدلیش زبان زد تمام افراد تاراگاسیلوس بود،حالا خیلی مظلوم و مهربون شده!!!!و......تیارانایی که از
ترس جرات هیچ کاری رو نداشت،الان شجاعت یک ببر رو داره!!!!
آیا اینها رازی هستند که قراره به زودی آشکار بشه؟؟؟یا قراره این اتفاقات بدون جواب بمونه؟؟؟کسی
چه میدونه که در گذشته های دور.....چه اتفاقی افتاده؟؟؟آیا به زودی پرده از این اتفاقات عجیب و
غریب برداشته میشه؟؟؟
همه ی شاه ها،پادشاه ها،ملکه ها، پرنسس ها، پرنس ها دور هم جمع شده بودن و پچ پچ میکردن
.طوری که اگه کسی تو اون شلوغی غش میکرد کسی متوجه نبود.....
یعنی چه بلایی سر قصر امده بود ؟؟؟چه جوری یه دختراونم از زمین باعث آشفتگی این آسمونی ها
romangram.com | @romangram_com