#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_160

گردوندم و آذرخش رو که پشت بوته ها بود پیدا کردم. بهش اشاره کردم که زود اومد پیشم. جالبه که
تونست از حلقه ی محافظتی عبور کنه.
-آذرخش زود باش به اندازه ی اصلیت برگرد.
-بله بانو. همین الان.
وقتی به اندازه ی واقعیش برگشت به زور تونستم کارل رو روی آذرخش بنشونم.واقعا ضعیف شده بود
و از زخم هاش خون میومد.خودم هم پشت آذرخش نشستم و نگاهی به اطرافم کردم.تمامی سرباز ها
شیطان ها سعی داشتن تا حلقه ی محافظتی رو از بین ببرن.
میترسیدم که موفق بشن.برای همین زود به آذرخش گفتم:
-زود باش پسر خوب.زود برو به سمت ساینتلند.
سرشو تکون داد و از روی زمین بلند شد.به محض بلند شدن ما،دیوار دفاعی از بین رفت و شیطان ها
به یکباره به سمتمون هجوم آوردن. این وسط زندگی من مهم نبود،مهم این بود که سر کارل بلایی
نیاد.واقعا چرا من یدفعه ای اینهمه تغییر کردم؟؟؟؟
سرمو تکون دادم تا از این افکاری که جوابشونو نمیدونستم نجات پیدا کنم.به صورت کارل که پر از
زخم های کوچیک بود نگاه کردم.خیلی جالبه که الان جاهامون عوض شده و کارل تو ب*غ*ل
منه!!!!همیشه اون منو ب*غ*ل میکرد،ولی اینبار،من اونو.
این سکوتش مثل خنجری بود که در قلبم فرو میرفت.نگران بودم که نکنه اتفاق بدی براش
بیفته!!!استرسی که تمام وجودم رو در بر گرفته نمیتونستم سرکوب کنم.به سمت آذرخش خم شدم و با
صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم:

romangram.com | @romangram_com