#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_159
بود.طرز حرف زدنم.یا شجاعت ناگهانی که به دست آورده بودم از کجا منشاء میگرفت؟؟؟
پادشاه در یک حرکت ناگهانی شمشیر رو به صورت افقی گرفت و به سمتمون حمله کرد.تنها کاری که
تونستم انجام بدم این بود که دستم رو به صورت ضربدری جلوی صورتم گرفتم و با صدای بلندی گفتم:
-نه!!!!نباید اتفاقی برای کارل بیفته!!!!
واقعا چرا در اون لحظه فقط و فقط کارل برام مهم بود؟؟؟چرا برام زندگی خودم مهم نبود؟؟؟منتظر
بودم اتفاقی بیفته.ولی شمشیر بود که فقط به سمت ما دو نفر میومد.چشمامو بستم و منتظر مرگ
خودم شدم.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد!!!!لای چشمامو آروم باز کردم و در مقابلم صحنه ی عجیبی رو مشاهده کردم.یه
حلقه ی محافظتی طلایی رنگ،اطرافمون رو گرفته بود.دستامو از جلوی صورتم پایین آوردم و به
دست راستم نگاه کردم.
خالکوبی که روی دستم بود رنگ روشنی به خودش گرفته بود و میدرخشید.باید از این فرصت استفاده
میکردم و کارل رو از اینجا نجات میدادم.به پشت سرم نگاه کردم.واقعا صحنه ی دلخراشی بود. جای
شلاق روی لباسش خودنمایی میکرد.
از هر زخمش خون میومد.لحظه ای قلبم از این همه بی رحمی ،به درد اومد.یه پدر چرا اینهمه نسبت به
فرزندش سرد و بی رحمه؟؟؟آروم طناب هارو از دورش باز کردم که روی زمین افتاد.قبل از اینکه کاملا
روی زمین بیفته با دستام دو طرف بازوهاش رو گرفتم و نگهش داشتم.آروم پرسیدم:
-کارل؟؟؟خوبی؟؟؟
آه ضعیفی گفت!!!چقدر من احمق بودم که فکر میکردم با اون همه شکنجه خوب میتونه باشه. سرمو
romangram.com | @romangram_com