#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_158

-جون کارل در خطره ولم کن.
-کارل خودش گفته اجازه ندم که کمکشون کنین.
دیگه داشت دود از کله ام بلند میشد. خدایا چرا همه چی دست به دست هم دادن تا من نتونم به کارل
کمک کنم؟؟همینطور که داشتم با لباسم ور میرفتم صدای نحس پادشاه هم به گوش رسید:
-به آخرین مرحله از مجازات خائن رسیدیم!!!!شمشیر رو بیارین!!!!!
وای خدا خودت کمکم کن. با نیرویی که نمیدونم از کجا اومده از جام بلند شدم و به سمت جایی که
کارل رو بسته بودن رفتم.همزمان با این کارم پادشاه شمشیر به دست به سمت کارل حمله کرد.حتی
لحظه ای به این فکر نکردم که ممکنه خودم این وسط جون سالم به در نبرم.
الان مهم این بود که اتفاقی واسه ی کارل نیفته.برای اینکه از هر اتفاقی جلوگیری کنم ،خودم رو سپر
بلای کارل کردم. جلوش وایسادم و دستامو از هم باز کردم و فریاد زدم:
-اجازه نمیدم بلایی سرش بیاری!!!!
پادشاه پوزخندی زد و به هر دوتامون نزدیک شد.گفت:
-چقدر جالبه!!!!!یه دختر ضعیف،اومده تا یه خائن رو از میون این همه شیطان نجات بده!!!!!نه آفرین به
شجاعتت!!!!
عصبی از لقبی که لایق خودش بود و به کارل گفته بود غریدم:
-خاموش باش احمق!!!!!اونی که خائنه تویی نه کارل!!!!تو بودی که جنگ رو آغاز کردی.تو پدرم رو
کشتی!!!!تو!!!خائن تویی لعنتی!!!
حرفی نزد.سکوت عجیبی بر جمع حاضر حکم فرما بود.یه نوع آرامش قبل از طوفان.واقعا برام عجیب

romangram.com | @romangram_com