#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_157
هیییع خفه ای کشیدم و دستمو گذاشتم رو دهنم. اینا چقدر بی رحم بودن!!!!!چطور یه پدر میتونه
اینقدر در برابر فرزندش سنگدل باشه؟؟؟؟پادشاه همونطور داشت خرف میزد که گوشم شنیدن آخرین
جملش سوت کشید:
-و مرگ توسط شمشیر از ناحیه ی گلو!!!!!!
تا خواستم برم جلو پام گیر کرد و نتونستم حرکت کنم.به پام نگاه کردم که دیدم گل و گیاه محکم
پیچیدن دور پام.هوف!!!همین یکیو کم داشتم.گیاه افزاری کردم تا شاید بتونم از دور پام بازشون کنم
ولی باز نمیشدن.
صدای فریاد کارل تو سرم اکو میشد.خدایا اینا چرا باز نمیشن؟؟؟خدایا خودت کمکم کن.لعنتی برید
کنار.با دستم سعی کردم بازشون کنم ولی نمیشد.با صدایی هوشیار تر از قبل شدم.
-دویست ضربه شلاق تموم شد!!!!!
با پایان این حرف پای منم آزاد شد.تا اومدم برم سمتش از پشت کشیده شدم و پخش زمین شدم.خدایا
به دادم برس گیر افتادم.چشمامو محکم سته بودم و منتظر اتفاقی بودم.وقتی که دیدم اتفاقی
نیفتاد.آرام چشمامو باز کردم.آروم گفتم:
-آذرخش!!!!!
از روم بلند شد.درست هم اندازه ی بوته ها شده بود.پس میتونه تغییر اندازه هم بده.میخواست مانعم
بشه که به کارل نزدیک نشم.دستش رو گذاشته بود روی لباسم و من سعی میکردم لباسم رو آزاد کنم.
-آذرخش ولم کن باید برم.
-نه بانو.من نمیتونم این اجازه رو بهتون بدم.
romangram.com | @romangram_com