#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_156


تیارانا:
توی باغ نزدیک اتاق کارل فرود اومدم.اینجا بهترین جایی بود که من میتونستم اونجا فرود بیام چون
اینجا کسی نمیومد.به چهره‌ی واقعی خودم برگشتم و آروم قدم برداشتم.چه اتفاقاتی که روز اول تو
شاینتلند برام نیفتاد.
اون موقع فکر کردن به اون اتفاقات،اتاق شکنجه،کشیدن موهام.همشون برام عذاب آور بود ولی الان
که بهشون فکر میکنم خنده ام میگیره.به سمت قصر راه افتادم،صدای هرج و مرج و شلوغی به گوش
میخورد.حتما همه ی اینها بخاطر اینه که کارل برگشته.
تو دلم آشوب وصف ناشدنی به پا شده بود.قدمامو تند کرد تا اینکه به بوته ای رسیدم.برای اینکه دیده
نشم ،همونجا پشت بوته نشستم.از پشت بوته ها هم میشد دید که اونجا چه خبره.خدای من!!!کارل رو
به تیرک چوبی بسته بودن و از پشت سرش آتشی به صورت هلال مانند شعله ور شده بود.
پادشاه سلفوس نزدیکتر اومد:
-همگی ما شاینتلندی ها امروز اینجا جمع شدیم تا یک خائن رو به سزای عملش برسونیم.همه ی شما
میدونین مجازات کسی که بازمانده رو فراری بده چیه.
مردم یکصدا اعلام کردن:
-بله سرورم میدونیم.
پادشاه دستش رو به معنی سکوت بالا برد و ادامه داد:
-دویست ضربه شلاق!!!!!!

romangram.com | @romangram_com