#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_155
گفتم:
-پس چرا نمیری؟؟؟؟
لحظه ای لرزش گوی چشماش رو احساس کردم.فقط برای لحظه ای. پس اونم مثل من دلتنگ
تیاراناست.ولی اون که سهم من نیس.صورتمو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه کرد:
-اون نمیاد آذرخش.ما بدون اون به شاینتلند برمیگردیم. اون هیچوقت نمیاد.
اگه بگم اون لحظه امیدم رو از دست نداده بودم دروغ گفتم.من باور دارم که تیارا دیگه نمیاد دنبالم.
اصلا اون چرا باید زندگیش رو بخاطر منه لعنتی به خطر بندازه؟؟؟صداش تو سرم اکو شد:
-من.......م......من.....نمیتونم.....
با اینکه میدونم چی در انتظارمه ولی باز هم میرم به شاینتلند.میدونم که شیطان ها بی رحم ترین
موجودات تاراگاسیلوس هستن.ولی برای تیارا همکه شده باید ازش دور بشم.به مرز شاینتلند نگاه کرد:
-آذرخش؟؟؟اگه من مردم و تو زنده موندی.......از تیارا محافظت کن.
فهمیدم که ناراحت شد.ولی هیچی نگفت.آروم گفتم:
-هر دومون میدونیم در شاینتلند،نزد شیطان ها چی در انتظار منه.پس ناراحت نباش.سریع تر برو.
ازم اطاعت کرد و سرعتش رو زیاد کرد.سعی کردم افکارم رو از تیا دور کنم.میدونم که دیگه نمیتونم
ببینمش.بازگشت من پیش شیطان ها یعنی مرگ!!!و این یعنی پایان کار من....
پایان کار شاهزاده کارل.......
************
romangram.com | @romangram_com