#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_154


***********

کارل:

با ناراحتی نامه رو نوشتم و به اطرافم نگاه کردم.خدمتکار جوانی رو دیدم که مشغول جا به جا کردن
گل ها بود.بهش نزدیک شدم و آروم گفتم:
-ببخشید خانم.
چون پشت سرش بودم با ترس به طرف من برگشت. با دیدنم نفس راحتی کشید.هر چند که از شیطان
بودنم می‌ترسید ولی چون همراه تیارا بودم سعی میکرد باهام کنار بیاد. احترام گذاشت و گفت:
-اتفاقی افتاده شاهزاده کارل؟؟؟
نامه رو به دستش دادم و گفتم:
-اینو به دست بانو تیارانا برسونید.ولی نگین که من دادم.
-بله شاهزاده.
لبخند تلخی زدم و ازش دور شدم.اون نمیتونه کنار من بمونه.مطمئنم که خودش دیگه نمیخواد کنار من
باشه.منم بهتره که ازش دور بشم.به آذرخش نزدیک شدم و سوارش شدم.
-برو آذر!!!!
منتظر بودم تا از زمین بلند بشه. ولی مثل اینکه نمی‌خواست پرواز کنه.به صورتش نگاه کردم و آروم

romangram.com | @romangram_com