#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_153
باید برم تا زندگی تو آروم بشه.دنبالم نیا،چون دارم میرم شاینتلند.چون کسی منو نمی پذیره،من یه
شیطانم و ظاهرا این رو باید تا آخر با خودم حمل کنم!!!مطمئنم که منو به سختی مجازات میکنن ولی
من تمامی این مشکلات رو به جون میخرم تا تو آسوده باشی.
منو بخاطر تمامی اذیت هایی که کردمت ببخش.بخاطر زجر هایی که من بهت تحمیل کردم ببخش.اینو
بدون که دوست دارم. کی و کجاش رو نمیدیونم. ولی میدونم که دوست دارم تیای عزیزم.
اون رفت به شاینتلند؟؟؟اونو میکشنش.نمیزارن زنده بمونه،دروغ چرا من کارل رو دوس دارم.سریع از
جام بلند شدم و سعی کردم با توجه به اینکه من میتونم تغییر بشم چون بازمانده ام به فرشته تبدیل
بشم تا بتونم پرواز کنم.
با هزار سختی و جون کندنی که بود تونستم به فرشته تبدیل بشم.ایکاش گردنبند تایسام رو داشتم. با
اون راحت تر بودم.از رو زمین بلند شدم و از توی باغ بیرون رفتم.سعی کردم تا از دید سرباز هایی که
اون اطراف بودن مخفی بمونم.
چون مرز هر منطقه با یک رنگ مشخص شده بود به راحتی تونستم راه شاینتلند رو پیدا کنم.به همون
سمت حرکت کردم.اینطوری راحت تر بود.مثلا منطقه ساینتلند رو با خاک سفید،شاینتلند رو با قرمز و
سیاه.دارچفینلد رو با خاک سیاه.و همینطور بقیه ی مناطق به این روش از هم جدا شده بودن
با اعتماد به نفسی که نمیدونم از کجا آورده بودم به سمت شاینتلند با سرعتی بیشتر از قبل به پرواز در
اومدم:
-کارل؟؟تو داری خودت رو بخاطر من فدا میکنی ولی من نمیزارم.
خودم رو توی هوا معلق کردم و به سرعت هر چه تمام از اونجا دور شدم.
romangram.com | @romangram_com