#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_152
باشه؟؟؟نه بابا اون قوی تر از این حرفاس.باز هم دویدم و کارل رو صداش زدم.نبود.دور خودم
چرخیدم و فریاد زدم:
-کارل اصلا شوخی خوبی نیس.کجا رفتی؟؟؟
به درختی تکیه دادم و چشمامو بستم.سعی کردم به افکارم انرژی مثبت بدم و مثبت فکر کنم.مطمئنا
کارل همین نزدیکی هاست.
-بانوی من.
با صدای خدمتکاری چشمامو باز کردم:
-بانو اینو پسر جوانی دادن تا به شما بدم.
به نامه ی توی دستش نگاه کردم.اب گلومو به سختی قورت دادم و گرفتمش.احترام گذاشت و ازم دور
شد.به نامه ی توی دستم نگاه کردم و با دستهای لرزونم اون نامه رو باز کردم.درست حدس زده بودم
کارل نوشته بود.
با دقت،خط به خطش رو خوندم.هر خطی که تموم میشد چند قطره اشک هم از چشمای من پایین
میومد.به آخرین خطش که رسیدم نامه از دستم افتاد و صدای هق هق من بلند شد. دستمو گذاشتم رو
دهنم تا صدام بلند نشه.ولی بی تاثیر بود
به نامه ای که روی زمین افتاده بود خیره شدم و با چشمم مرورش کردم:
-سلام تیارانای عزیزم.میدونم وقتی که این نامه رو میخونی من نیستم.میدونم که تو سالن بهت چی
گفتن.خب اونا حق دارن که تورو از من دور کنن چون من یه شیطانم و پدرم ،قاتل پدر توعه.با اینکه
ممکنه تو با حرف اونا موافقت نکنی ولی من باید برم.
romangram.com | @romangram_com