#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_151
بود از جام بلند شدم و دست مشت شده ام رو روی میز کوبیدم:
-ساکت شوووووووو!!!!
همه با بهت بهم نگاه کردن.برام مهم نبود در موردم چی فکر میکنن.پوزخندی زدم و ادامه دادم:
-شما چی فکر کردین؟؟؟؟من دست نشانده ی شما بشم؟؟؟؟من زمانی که زمین بودم کسی بهم نمیگفت
که چیکار کنم. اونوقت شماها اومدین بهم میگین کارل نباید نزدیک من باشه و جاسوسه؟؟؟اون فقط و
فقط داره به من کمک میکنه.فهمیدیدن؟!؟!
یکی از پادشاه ها که لباسش تقریبا خاکی رنگ بود از جاش بلند شد و گفت:
-ولی بانو.....
اجازه ندادم ادامه ی حرفش رو بگه و دستم رو معنی سکوت بالا بردم و گفتم:
-من فقط و فقط اگه کارل باشه پیش شماها میمونم.در غیر این صورت روی کمک من حسابی باز
نکنین.اگه نظرتون عوض شد بهم بگین.
بعد از این حرفم سالن رو ر برابر نگاه بهت زده ی جمع ترک کردم.اونا چه بخوان و چه نخوان کارل کنار
من میمونه.اگر مخالفت کنن من هم اونارو ترک میکنم.هرچند که تاراگاسیلوس مال منه،ولی نمیتونم
خوبی های کارل رو نادید بگیرم.
به باغ رسیدم.چشم گردوندم تا شاید بتونم کارل رو پیدا کنم ولی نبود.یعنی کجا رفته؟؟؟به سمت باغ
دویدم و صداش کردم:
-کارل؟؟؟کارل کجایی جواب بده.
به تابی که اونجا بود رسیدم و باز هم خوب به اطراف نگاه کردم،ولی نبود.نکنه اتفاقی براش افتاده
romangram.com | @romangram_com