#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_150

برام خم کردن.
به لبخندی اکتفا کردم و در صدر میز نشستم.ملکه الوریا با صدای بلندی گفت:
-بانو موضوعی هست که باید با شما در میان بذاریم.
-بگین. می‌شنوم.
-خصوصی باید به عرضتون برسونم.
و به دنبال این حرفش نگاهی به کارل که در کنارم ایستاده بود انداخت.خواستم مانع از خروجش بشم
که کارل نگاهی بهم انداخت و سرشو برام خم کرد و از سالن خارج شد.این دیگه دور از انتظار بود.با
عصبانیت دست مشت شده ام رو روی میز کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:
-این کار شما چه معنی میده؟؟؟؟
ملکه الوریا-بانو آروم باشین.در مورد موضوعی میخوایم حرف بزنیم که اون نباید بشنوه!!!
از لای دندون های کلید شدم غریدم:
-می‌شنوم.
-بانو همونطور که فهمیدین شما آخرین بازمانده از خاندان سلطنتی تاراگاسیلوس هستین،و باید به
خدمتتون عرض کنم کسی که پدر شما رو به قتل رسوند شاه سلفوس،پدر شاهزاده کارله. ما نمیتونیم
همچین آدمی رو در نزدیکی شما نگه داریم.شاید اون برای جاسوسی با شما همراه شده تا در فرصت
مناسب به شما آسیبی برسونه اون........
تک تک حرف هایی که اون میگفت رو بقیه هم تایید میکردن.پس بخاطر همین کارل نگران
بود.عصبانیت تو صورتم نمایان شده بود.دیگه به حرف هاش گوش نکردم و با خشونتی که از من بعید

romangram.com | @romangram_com