#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_149

-من.......م......من.....نمیتونم.....
با عجز و التماس نالید:
-تیارا.....
به تک تک اجزای صورتش نگاه کردم. اون هیچ تقصیری نداشته و نداره. فقط صرف اینکه شیطان بود
من رو اذیت کرد. ولی الان خوبه. نمیدونم از سکوتم چی برداشت کرد که نگاهش رو ازم گرفت و زمزمه
کرد:
-میدونستم...........میدونستم که اون منو قبول نمیکنه...........حقم داره من یه شیطانم و اذیتش
کردم.......من لیاقت اونو ندارم.
اون اشتباه برداشت کرده بود خواستم بهش توضیح بدم که منظورم اونی نیس که تو فهمیدی ولی
صدایی مانع از حرف زدنم شد:
-بانوی من!!!?بانو تیارانا......
به خدمتکار جوانی که مثل بقیه فرشته بود نگاه کردم.بهم نزدیک شد و احترام گذاشت. پرسیدم:
-اتفاقی افتاده؟؟؟؟
-بله بانو.به سالن اصلی دعوت شدین.پادشاهان و ملکه ی مناطق مختلف منتظر شما هستن.
-بسیار خب.الان میام.
دست کارل رو گرفتم و وادارش کردم تا بامن به سالن بیاد.بعدا میتونستم قانعش کنم که من از اون
کینه ای به دل ندارم و از خودم دورش نمیکنم.ساکت و آروم پشت سر خدمتکار جوان وارد سالن
شدم.همه ی اعضای حاضر در جمع به نشانه ی احترام از روی صندلی هاشون بلند شدن و سرشون رو

romangram.com | @romangram_com