#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_148

-دست بردار!!!!من میتونم بفهمم تو نگرانی.نمیخوای بهم بگی؟؟
-خب....چرا یه موضوعی هست.
-می‌شنوم. بگو شاید آروم بشی.
بهم نزدیکتر شد و دستامو محکم فشرد و به چشمام عمیق نگاه کرد:
-میدونی که من یه شیطانم و تو بازمانده ای و خب.....خب......
-اینا چه ربطی بهم دارن؟؟؟
-تیا من دشمن تو محسوب میشم!!!!اونا نمیزارن من کنار تو بمونم!!!!
-اونا؟؟؟؟اونا یعنی کیا؟؟؟ببین کارل من اگه بخوام تو پیشم میمونی.پس هیچکس نمیتونه من و تورو
به زور از هم جدا کنه.
-تیا؟؟؟پدر من کسیه که پدرت رو کشته و جنگ رو آغاز کرده.من....یعنی ما رو نمیزارن کنار هم
بمونیم.میفهمی چی میگم؟؟؟؟
نمیدونم چی بود که باعث شد ته دلم خالی بشه.من الان باید از کارل متنفر باشم؟؟نه نمیتونم.اگه اون
نبود،منو با یه شیطان دیگه میفرستادن دنبال بازمانده و الان مطمئنا زنده نبودم.اون وقتی فهمید
اشتباه کرده سعی کرد جبران کنه.اگه اون نبود من تو آبشار غرق شده بودم.یا وقتی که دختر سلوریا
بهم حمله کرد اگه اون نبود منم تا الان مرده بودم.
و حالا اون داره میگه چون پدرش پدرم رو کشته نمیتونیم در کنار هم باشیم؟؟؟باید کارل رو از خودم
برونم؟؟؟اونم فقط بخاطر یه گناه ناکرده!!من نمیتونم تقاص کار پدرش رو از خودش بگیرم.کارل با
اینکه اوایل اذیتم کرد ولی الان خوبه.

romangram.com | @romangram_com