#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_147

-میفهمیم!!!!
گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:
-باهم میفهمیم.من تورو تنها نمیزارم تیا.ما باهم میفهمیم که تو چه ارتباطی با تاراگاسیلوس داری.
مطمئنم میتونیم.
با حرفاش آرامش خاصی به وجودم تزریق کرد.ناخواسته لبخند شیرینی به روش پاشیدم.واقعا این
کارل،همون کارل روز اوله؟؟؟همونی که با بیرحمی تمام خنجر رو گذاشت رو گلوم.همونی که با لذت به
اذیت شدن و شکنجه شدن من نگاه میکرد.
به راستی چه بلایی سر کارل قبل اومد که مهربون شد؟؟؟اینم برای خودش رازی داره.یعنی باید داشته
باشه و ما میفهمیم اون راز چیه!!!!میفهمیم.......ما.......

************

با کارل توی باغ قدم میزدیم.نمیدونم چرا نگران بود این رو از حرکات کلافه اش میتونستم به راحتی
بفهمم. نمیخواستم اینطور کلافه باشه.دستش رو گرفتم و وادارش کردم باهام روی زمین بشینه.رو
بهش گفتم:
-کارل اتفاقی افتاده؟؟؟
با نگرانی نگاهی به صورتم انداخت رو گفت:
-نه نه!!!!

romangram.com | @romangram_com