#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_146
چطور بازمانده ام!!!!سرمو تکون دادم و چند نفس عمیق کشیدم. آروم زمزمه کردم:
-بهتره منتظر باشم کارل بیاد و خودش بهم توضیح بده.
چشمامو بستم و به اتفاقات فکر کردم.همه چیز عجیب و مبهم بود.نمیدونم چرا و چطور از اینجا سر در
آوردم ولی هرچی هست باید بفهمم.در اتاق به صدا در اومد و بعد کارل وارد اتاق شد.با دیدنش لبخند
شیرینی زدم و نشستم.اونم کنارم روی تخت نشست:
-میدونم خیلی کنجکاوی بدونی چی به چیه.
-آره خیلی.اصلا گیج شدم!!!
-من دقیقا نمیدونم چرا تو بازمانده ای.در هر صورت تو از زمین اومدی و هیچ رابطه ای با تاراگاسیلوس
نداری.اما اگه دقت کنی از اول عجیب و غریب بودی.
چپ چپ نگاش کردم که خندید و ادامه داد:
-باور کن راس میگم.اگه عجیب و غریب نبودی پس کی با حیوانات حرف میزد.کی آب افزاری
میکرد؟؟؟؟ کی گیاه هارو کنترل میکرد؟؟؟یکم فکر کن تیا.تو حتما یه ربطی به تاراگاسیلوس داری.اگه
نداشتی اینجا نبودی.
دستمو گذاشتم روی سرم و روی زانو خم شدم و کلافه گفتم:
-هیچی نمیدونم.هیچی یادم نمیاد.خدایا من چقدر بدبختم!!!!
دستمو از لای موهام بیرون آورد و صورتمو با دست راستش به سمت خودش برگردوند:
-ناراحت نباش!!!!
-چرا نباشم؟؟؟من نمیدونم چه ربطی به تاراگاسیلوس دارم!!!
romangram.com | @romangram_com