#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_97
سکوت کردی . فهمیدی بیش از آنچه نشان می دهم خراب و پریشانم .
تا خانه برسیم تو نیز ساکت ماندی و من چقدر از این بابت ممنونت بودم . در حال پیاده شدن گفتم : می خوای بری خونه ی عموت ؟
ــ خونه ی عموم ؟ نه .. چطور مگه ؟
ــ فکر کردم مهلا حالش خوب نشده داری می ری عیادتش …
در را محکم کوبیدم . فکر نمی کردم به دنبالم بیایی . اما آمدی … عصبی هم بودی . بازویم را گرفتی : صبر کن بینم چی واسه خودت می گی ؟ تو چی فکر می کنی راجع به من ؟؟ هان ؟
بازویم را با خشم از دستت کشیدم : تو بگو … چه جوری باید فکر کنم وقتی نیمه شب بهت زنگ می زنه که حالم خوب نیست و تو ام از خدا خواسته بلند میشی راه می افتی …
نگاه همیشه آرامت به تلاطم نشته بود : فکرتو با این چیزا مسموم نکن … اون قلبش ناراحته … دیشبم می گفت قلبم درد می کنه .. بردمش بیمارستان …
ــ چرا تو؟ پدر و مادرش کجا بودن ؟
ــ دلش نمی خواست اونا متوجه بشن .. می دونی که چقدر روی سلامتیش حساسن …
پوزخندی زدم : پس تو دایه ی دلسوز تر از مادر شدی واسش ..
عصبی شد : شهرزاد در مورد من اینطوری فکر نکن .. هم خودت زجر می کشی هم اوقات منو تلخ می کنی .
ــ چرا نباید چیزی رو که با چشم خودم میبینم باور کنم ؟
ــ چون برداشتت غلطه .. تو میبینی که من براش دل می سوزونم فکر می کنی از روی علاقه این کارو می کنم …
کلید انداختم و در را باز کردم : غیر از اینم نمی تونه باشه … من .. من دوست دارم اما اگه بدونم پشیمون شدی …
برجستگی رگ گردن و پیشانی ات نشان از عصبانیت می داد : بس کن شهرزاد .. داری اون روی منو …
ــ مثلا چیکار می خوای بکنی ؟ بذار رک و پوست کنده بهت بگم .. اگه دختر عموتو می خوای همین فردا می تونیم صیغه رو باطل کنیمو …
آنقدر محکم به دهانم کوبیدی که به عقب پرت شدم .. نتوانستم تعادلم را حفظ کنم .. و اگر رامین از خانه بیرون نیامده بود معلوم نبودم سرم با چه ضربی به در بر خورد می کرد ….
از اینکه او ناخود آگاه مرا آنگونه در آغوش گرفت شرمگین شدم … نگاه تو پر از پشیمانی شد و رامین با بهت و ناباوری آرام مرا رها کرد …
به آنی صورتش از خشم گلگون شد : معلومه چیکار می کنی ؟ چرا دست روش بلند کردی ؟
اخم کردی : به خودم مربوطه ..
ــ به هردلیلی حق نداری دست روش بلند کنی ..
romangram.com | @romangram_com